وبلاگ فراری های دنیای واقعی

میگذرد...

تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،

تنها یــــک کلمه است

"میگذرد"

ولی دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد...

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 14:31  توسط فراری  | 

انتظار...

ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻧﮑﻨﯿﺪ 
 

ﭼﻮﻥ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻋـــﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﺪ

"ﭘﺎﺑﻠـﻮ ﻧﺮﻭﺩﺍ "

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393ساعت 14:31  توسط فراری  | 

یکی دیگه!

ﺑﻌـﻀـی ﻭﻗـــتــﺎ ﺷـﺎﯾــــﺪ ﻗﻴــﺪ ﻃـــﺮﻓﺘـــﻮ ﺑـــﺰﻧـــی...

ﺍﻣـــﺎ ﻭﺍﻗــﻌــﺎ ﺩﻝ ﺍﻳﻨــﻮ ﻧـــﺪﺍﺭی ﮐـــﻪ ﺍﻭﻧـﻮ ﺑـــﺎ ﻳـﮑــی ﺩﻳﮕـﻪ ﺑﺒﻴﻨــی...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 14:30  توسط فراری  | 

خزانم..

هرکه مرا دید تو را نفرین کرد...

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان 1393ساعت 14:30  توسط فراری  | 

ازادیه واقعی..

از دست دادن انسانی که دوســتـــش میداشتم آزاردهنده بود....
گرچه اکنون متقاعد شده ام هیچکس کسی را از دست نمیدهد،
 
زیرا هیچکس مالِک کسی نیست....
این تجربه واقعی آزادی است...
داشتن مهمترین چیزهای عالم"بی آنکه صاحبشان باشی"...!!!
+ نوشته شده در  شنبه سوم آبان 1393ساعت 14:30  توسط فراری  | 

حرفها سه دسته اند...

حرفها سه دسته اند:

دسته اول :گفتنی ها 

دسته دوم :نوشتنی ها 

و دسته سوم :قورت دادنی ها 

دو تای اول سبکت می کنند، سومی سنگینت…

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 14:29  توسط فراری  | 

عاشقتونم...

یه قانون هست که میگه . . .

کارای یواشکی همیشه بهترین خاطرات رو میسازه!!

مثلا من یواشکی همتون رو دوس دارم ^_^

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 14:29  توسط فراری  | 

طناب دار...

حکــــم اعــدام بود ...

اعدامـــی لــحظه ای مـــکث کــرد و بـــوسه ای بر طنــاب دار زد

دادســتان گفت:

صـــبر کنید آقــای زنــــدانــی این چــــه کـــاریست !؟؟

زنــدانی خـــنده ای کــرد و گفت :

بیچـــاره طـــناب نــمیزاره زمـــین بیفتم ،

ولی آدم ها.....

بدجـــور زمــینــم زدن !!!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مهر 1393ساعت 17:57  توسط فراری  | 

هرگز

شاید بتونی آینده رو تو یه لحظه تجسم کنی  

اما 

هرگز 

نمیتونی 

گذشته رو تو یه لحظه فراموش کنی!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 14:29  توسط فراری  | 

تا حالا شده ...

تا حالا تنها جایی نشستی؟

بی سروصدا تو خودت اروم شکستی؟

حس خجالت بشینه رو چهرت از اینکه فکر کنی اضافه هستی؟

تا حالا شده دلت بگیره و بخوای زودتر بمیری؟

حتی واسه گریه کردن اشکی نمونه که بریزی؟

تا حالا شده چیزی ببینی که دلت بخواد کور بشی و نبینی؟

واسه پنهون کردن گریه هات زیر بارون بدون چتر بشینی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 10:58  توسط فراری  | 

مطالب قدیمی‌تر